تبليغاتX
دنیای امروز

قسمت دوم داستان

با صداي زنگ ساعت بيدار شدم، ساعت 8 بامداد بود، چند لحظه سر جايم نشستم و بعد برخواستم آبي به سر و صورتم زدم و سريع به سمت تلفن رفتم، اما هنگامي كه آن را برداشتم انگشتم روي شماره هاي آن نميرفت، با خود گفتم اول صبحانه اي بخورم وبعد زنگ بزنم، رفتم و وسايل صبحانه را آماده كردم و شروع كردم به خوردن، اما نتوانستم زياد بخورم، ميلم به صبحانه نمي كشيد به ساعت نگاه كردم، ساعت 30/8 دقيقه بود،به خودم گفتم دني يا حالا يا هيچ وقت، دل را به دريا زدم و گوشي را برداشتم،شماره مايكلا را گرفتم و منتظر شدم گوشي را بردارد، سه،چهار،پنج وشش زنگ خورد،نااميد شدم مي خواستم قطع كنم كه صداي دختري آمد كه مي گفت:بله،بفرمائيد،دلم يهو ريخت،تلفونو قطع كردم و هي بالا_ پائين كردم، به خودم مي گفتم احمق جان مگه تو همينو نمي خواستي، مگه نمي گفتي مي خوام باهاش حرف بزنم، چرا؟،همينو ميخواستم اما نتونستم،اگه الآن نتوني پس كي وقت مي كني باهاش حرف بزني،دوباره زنگ ميزنمو ايندفعه هر چي پيش بياد اصلا برام مهم نيست يا ميگه ميام يا ميگه نميام، دوباره گوشي رو برداشتم، شماره رو گرفتمو منتظر شدم كه مايكلا گوشي رو برداره، بعد از اينكه سه تا زنگ خورد صداي همان دختري مي آمد كه مي گفت: بله بفرمائيد،من باز هم نتوانستم حرف بزنم ولي گوشي را هم قطع نكردم،دوباره دخترگفت: بله،بفرمائيدبا چه كسي كار داريد،لطفا جواب دهيد والا قطع مي كنم من انگار كه خودم نباشم و كس ديگري جاي من صحبت كند، گفتم نه مايكلا منم دني، مي خواستم حالت رو بپرسم، مايكلا گفت هان، دني توئي

خوبي، چه خبر؟، چي شده اينوقت صبح اينجا زنگ زدي، مشكلي پيش اومده، به او گفتم نه هيچ مشكلي پيش نيومده، فقط ، فقط ، فقط چي؟، هيچي مي خواستم حالتو بپرسم و بهت بگم ، مايكلا گفت چي، حرفتو بزن باشه الآن مي گم، خوب بگو ديگه نگران شدم!، نه نگران نشو ، چيز خاصي نيست فقط مي خوام بهت بگم مياي امشبو شام با هم بيرون، مايكلا چند لحظه سكوت كرد، سكوت او مرا ديوانه كرده بود، من هم حرفي نمي زدم و منتظر جواب او بودم، همش خدا خدا ميكردم كه جواب اون مثبت باشه ، در همين حين او گفت ساعت هفت خوبه؟،

من گفتم عاليه فقط مي خواستم بگم كه به نظر من اگه شام رو در يه پارك بخوريم بهتر، تو مشكلي نداري ، مايكلا جواب داد كه نه مشكلي نيست تازه در هواي آزاد هم شام خوردن لذت بيشتري دارد، به او گفتم پس در پارك سنت مارينو مي بينمت، او گفت باشه، ساعت هفت در سنت مارينو، فعلا كاري نداري ، به او گفتم به اميد ديدار و گوشي رو گذاشتم ، از خوشحالي نمي دانستم چكار كنم ، همش بالا و پائين مي پريدم ، از خوشحالي داشتم بال در مي آوردم ، تا به حال روزي به اين خوبي در زندگيم وجود نداشت، آنقدر خوشحال بودم كه مي خواستم گريه كنم.     

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 23:59 توسط رضابیات |

با سلام خدمت همه دنياي امروزي ها

ازهمه دوستاني كه من رو لايق دونستن وبه من ايميل زدن خيلي تشكر ميكنم و به زودي اسامي عزيزاني رو كه لطف كردن و براي داستان (آقا رضا.س) اسم انتخاب كردن رو در وبلاگ ميذارم. براي امشب هم قسمت دوم داستان رو براتون ميذارم تا از خوندنش لذت ببريد.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 23:58 توسط رضابیات |

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 1:50 توسط رضابیات |

حرفهای دل من
+ نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 0:17 توسط رضابیات

سلام به همه دنياي امروزي ها

اين هفته طبق قولي كه هفته پيش بهتون داده بودم داستان دوست عزيزمون (آقا رضا.س)

رو براتون ميذارم البته آقا رضا هنوز واسه داستانش اسمي انتخاب نكرده و ميخواد كه شما دوستان در اين امر بهش كمك كنيد، شما دوستان ميتونيد اسمهاي انتخابي خودتون رو برام ايميل بزنين يا اينكه در لينك نظرات اسم انتخابيتون رو بنويسين، عزيزاني كه ميخوان ايميل كنن ميتونن به اين آدرس اسماشونو ايميل كنن(rezaalex1@yahoo.com )تا با نام خودشون در وبلاگ ذكر بشه. اين هفته هم مثل هفته هاي گذشته يه ترجمه از مدرن تاكينگي كه اين هفته ها و ماه ها در هيچ جاي دنيا هيچ كنسرتي يا اينكه استارت آلبوم جديدي رو زده باشن ميذارم اميدوارم كه از شعرهاي اين گروه عاشق خوان تكنو نهايت استفاده رو ببريد.

قسمت اول داستان

شباي سختي رو پشت سرمي ذاشتم، حتي نمي تونستم يه لحظه چشمامورو هم بذارم، همش در فكر مايكلا بودم، از روزي كه اونوديده بودم يه حس عجيبي بهم مي گفت اين خودشه، هموني كه سالها انتظارش رو مي كشيدي، همون دخترموسياه چشم قهوه اي كه موهاشو رو شونش پريشون مي كنه و، وقارش اونقدرسنگين كه به دل هر كسي مي شينه، اما نمي دونستم چه جوري پا پيش بذارم اي كاش ميشدبراي يك بارديگه اونوتويه جائي گيربيارموبتونم همه حرفاي دلموبهش بزنم، بهش بگم چقدردوسش دارم، حاضرم جونم،عمرم وتمام زندگيموبه پاش بذارم،حاضرم هرچي كه اون ميگه روانجام بدم ولي منو به عنوان همسرآيندش بپذير، بااينكه 10 سال ازمن كوچكتربودولي اونقدر دوسش داشتم كه حاضربودم براش از همه چيزم مايه بذارم، هركاري كه مي تونست اونو به من برسونه حاضربودم انجام بدم، ولي همه اينا بستگي به اون داشت، اون بايد تصميم مي گرفت، اون بايد مي گفت منو دوست داره وتمام پردها روپاره ميكرد، اون،اون،اون... ، به نظر خودم شرايط سني ما نمي تونست ما روازيهزندگي خوب و عاشقانه دور نگه داره، حتي اگرماسوژه مردم به احتمال بسيار كم مي شديم، چون دو نفر كه عاشق هم بشن اصلا براشون فرقي نداره كه مردم چي ميگن.تصميم خودموگرفتم، به خودم گفتم فردا بهش زنگ مي زنم ويه جائي باهاش قرار مي ذارم وهمه چيزوبهش مي گم، چون ديگه نمي تونستم تحمل كنم، برام دوري از اون خيلي سخت بود، اونقدرسخت كه فكر مي كردم هر ثانيه يك سال طول مي كشه، دوري از اون بغضي در گلوم ايجاد مي كردكه مي خواست خفم كنه، بخاطر همين بايد با اون حرفمي زدم واين كارهرچه زودتر انجام ميشد من زودتر به آرزوم مي رسيدم، حداقلش اين بود كه در انتظار جواب اون ميموندمو زندگيموتموم ميكردم، به اين نتيجه كه رسيدم دلم روشن شدوچشامو بستمو در انتظارفردا به خواب رفتم.

Riding on a white swan

سوار بر قوي سپيد

Secret message – for a rendezvous

پيامي سري- براي ملاقات يكديگر

Distant fire – it's hurting you

آتشي در دور دست – به تو آسيب مي رساند

It's so sad

چقدر غمگين كننده است

When good love goes back

وقتي عشق دلنشين برگردد

Tears of love will make me sad

اشكهاي عشق مرا غمگين خواهند كرد

Frozen teardrops

اشكهاي يخ زده

Running with the night

سفري در امتداد شب

Sorry doesn't always make it right

متاسفانه هميشه درست از آب در نمي آيد

Tears of love, tears in my heart

اشكهاي عشق، اشكهائي در قلبم

Why did love just break apart, break apart?

عشق ما چرا در هم شكست، در هم شكست؟

I'm riding on a white swan

من سوار بر يك قوي سپيدم

I need your heart tonight

امشب قلب تو را مي خواهم

I'm riding through a hard storm

من سوار بر قوبه سوي طوفاني سهمگين مي روم

Don't treat me like a child

با من مثل يك بچه رفتار نكن

I'm riding on the white swan

من سوار بر قوي سپيدم

I've got that what you need

من آنچه را كه مي خواستي، به دست آورده ام

I'm riding on the white swan

من سوار بر قوي سپيدم

You've got the best of me

تو بهترينها را از من به دست آوردي

On the wings of a nightingale

بر بالهاي مرغ سحر

Playing games

عشقت را

Your love for sale

به معرض فروش مي گذاري

Then my girl belongs to yesterday

سپس نازنينم كه متعلق به گذشته است

No return

ديگر بر نمي گردد

Don't lose your way

راهت را گم نكن

 

It's more than just the two of us

آن بيش از تحمل هر دوي ماست

Heart is open – come on, trust

در قلبم باز است، زود باش به من اعتماد كن و وارد شو

Love I gave for your mystic smile

عشقي كه من بخاطر لبخند پنهانيت تقويت كردم

Should I go or stay a while, stay a while

 بايد بروم يا لحظه اي تامل نكنم ، لحظه اي تامل نكنم

                                                                            گرد آورنده : رضا

 

+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 1:18 توسط رضابیات |

حرفهاي دل من

يك روز آرام در لحظه بلند شدن يك برگ زرد متولد شديم و تولدمان را با شكستن چند شاخه گل جشن گرفتند. تنها ما بوديم كه به سوگ برگها نشستيم و با تمام وجودمان گريستيم. روزها

گذشتند و ثانيه ها كم شدند و ما فراموش كرديم كه نبايد برگهاي زرد را لگد كنيم، و نبايد ياس ها را چيد و عشق را فراموش كرد. ودر يك روزآرام و خلوت گلدان هاي عاطفه مان ترك برداشتند وبه سوي حقيقتي تلخ گشوده شدند.

به كودكي گفتند: عشق چيست؟ گفت: بازي

به نوجواني گفتند: عشق چيست؟ گفت: رفيق بازي

به جواني گفتند:عشق چيست؟ گفت: پول وثروت

به پيرمردي گفتند: عشق چيست؟ گفت: عمر

به عاشقي گفتند: عشق چيست؟ چيزي نگفت، آهي كشيد و سخت گريست

+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 1:13 توسط رضابیات |

حرفهاي دل من

براي قسمت تازه وجديد حرفهاي دل من چند تا نوشته واسه عاشقاي واقعي ميذارم تا حرف دلشون هر چي هست رو بزنن.

بذار تا نفس دارم تويه چشات نگاه كنم.

اسم تو رو عاشقمنه تا جون دارم صدا كنم.

برا اوني كه خيلي دوسش دارم...

                                        

زماني كه متولد شدم به من آموختند دوست بدار...

ولي اكنون كه ديوانه وار دوست دارم مي گويندفراموش كن...

                                                                     

عشق ...

به من گفت بيا،گفت بمان،گفت بخند،گفت بمير...

آمدم، ماندم، خنديدم، مردم ...

+ نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 1:5 توسط رضابیات |

سلام به همه دنياي امروزي ها

اول بايد مثل هميشه يه معذرت خواهي بزرگ از شما بكنم چون يه سه هفته اي از شما دور بودم خوب بعضي اوقات هم اينجور ميشه. ايندفعه براتون زياد برنامه ندارم چون تو اين هفته ها زياد نتونستم براتون خبر جمع كنم فقط يك ترجمه از مدرن تاكينگ كه اين روزها سرشون خيلي خلوته و هيچ كنسرتي رو تو هيچ جاي دنيا نذاشتن براتون ميذارم.دوم اينكه يكي از دوستان لطف كردن و يه قصه كه تازه شروع كردن برام فرستادن كه من بعد از ويرايشي كه روش انجام دادم براتون ميذارمش لطفا با نظراتتون اونو در راه بهتر شدن ياري نمائيد. 

You are not alone

تو تنها نيستي

How deep is the ocean, how deep is your love

عمق عشق تو[در قلبم ] به اندازه ژرفاي اقيانوسهاست‌‌‍‍‍

I have the love in my eyes

عشق[تو]در چشمانم مشهود است

But how do you feel, when you can't get enough

اما چه احساسي داري، وقتي از عشق سيراب نمي شوي

Halfway to you paradise

در نيمه راه بهشت

Oh my love is your love, forever and a day

آه، عشق من عشق توست، هر روز و هميشه

You are not alone-I'll be there for you

تو تنها نيستي- من بخاطر تو در آنجا خواهم بود

You are not alone-anything I'll do

تو تنها نيستي- هر چه انجام خواهم داد

You are not alone-you're the one for me

تو تنها نيستي- تو يگانه عشق مني

You are not alone-that's no tragedy

تو تنها نيستي-اين[عشق] تراژدي نيست

You are not alone-you're the one for me

تو تنها نيستي- تو يگانه عشق مني

You are not alone-nothing comes for free

تو تنها نيستي- هيچ چيزي رايگان بدست نمي آيد

Your are breaking the silence-you're breaking my heart

تو سكوت را ميشكني-توقلب مرا ميشكني

You're like a rose in the snow

تو مثل گل سرخي هستي كه از ميان يخ روئيده است

I talk in my sleep-I don't tear apart

من در خواب حرف مي زنم[اما] اشك نمي ريزم

Baby I never will go

عزيزم، تو را هرگز ترك نخواهم كرد

Oh my love is your love, forever and a day

اوه، عشق من عشق توست،هر روز وهميشه

 

+ نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 0:39 توسط رضابیات |